دختر جوانی که از پنجره بیرون پرید و گم شد.


در دفتر فنى محل ايستاده ام تا مرد خوش برخورد صاحب مغازه چيزى برايم پرينت كند. دختر جوانى به همراه مادرش وارد مى شوند. دختر زيباست و خوش اندام. مادرش اما درست برعكس اوست. اندكى بعد مرد ميانسالى هم به ما مى پيوندد. مغازه دار او را دكتر صدا مى زند. من روى تلفنم در حال تصحيح مطلبى هستم كه قرار است روى كاغذ چاپ شود. مغازه دار مدارک دكتر را از روى فلش برایش چاپ مى كند و به او مى دهد. دكتر وسواس زيادى دارد كه حتماً تمام اطلاعات اش از روى كامپيوتر مغازه دار پاک شود. انگار هميشه همينطور است. چون مغازه دار به او مى گويد: تمام مسيرها را پاک كردم خيالت راحت حساست هاتو مى شناسم.

دكتر نمى رود. هنوز كار دارد. دختر جوان فايلى را به شماره ى مغازه دار تلگرام مى كند. نام فايل او ملى و راههاى نرفته اش است. حدس مى زنم سينما مى خواند. يا فيلمنامه نويسى. يا همچين چيزى. متن او تحليلى بر اين فيلم است. 

كمى بعد مادرِ دختر كارت بانكى اش را بيرون مى آورد و به آقا رضا مغازه دار مى دهد و مى گويد: اين كارت من. پسووردشم يک دو سه چهارئه. اين دختر من گيجِ يادش ميره شما يادتون باشه. من بايد برم.

دختر خجالت مى كشد و به مادرش مى توپد: مامان يعنى چى؟ چرا اينجورى ميگى؟ يادم مى مونه.

مادر حق به جانب صدايش را بالاتر مى برد كه كماكان نشانه ى بى اعتماد بنفسى اش است. “همینه دیگه! گیجی. باز یادت میره پا میشی راه میفتی میای خونه دنبال پسورد.

انگار نه انگار هر دو موبایل دارند.

دختر سرافکنده شده. اعتماد به نفس اش پایین آمده. این را از تن صدایش می فهمم. حتی من هم رمز کارت مادرش را حفظ شدم. حتی دکتر و آقا رضا. مادرش می تواند با خیال راحت برود و دست از سرِ دختر بردارد. آقا رضا مى گويد: ٢ دقيقه واستى تمومه.

مادر مى ماند. متأسفانه!

آقا رضا- که آشناست- از من عذر می خواهد که معطل شده ام. از واژه ای برای توصیفم استفاده می کند که متعجب می شوم. به مادر و دكتر می گوید: این خانم از همه تون صبورتره. خیلی زودتر از همه اومده و هنوز کارش تموم نشده و شكايتى نميكنه. صبور؟ آره صبورم. خیلیها صبرم را به صبر ایوب تشبیه می کنند. اصولاً در زندگى عجله اى ندارم. و حتى اگر به ندرت پيش بيايد كه عجله داشته باشم باز مى توانم صبر كنم. 

لذت مى برم از اينكه كنارى بايستم و به آدمها نگاه كنم. كمكم مى كند بهتر شخصيتهایم را بسازم. مادر از من عذرخواهى مى كند. نگاهش مى كنم. مى خواهم به او بگويم به جاى اينكه اينطور لفظ قلم از منِ غريبه عذرخواهى كنى هواى دخترت را داشته باش كه همين پنج دقيقه قبل غرورش را با خاک يكسان كردى. مى خواهم به او بگويم يک جهان هم اگر دخترت را تحسين كنند، تا تو تحسينش نكنى بى فايده است. همزمان با عذرخواهى اش چند بار سريع پلک مى زند و چشمهايش را جمع مى كند. نيازى نيست زياد وقت صرف كنم تا بفهمم مادر عصبيست و تيک دارد. كه هر چه به دختر زيبايش نسبت مى دهد در خودش وجود دارد. 

کار من تمام مى شود و مشغول چپاندن کاغذها در پوشه می شوم. هنوز در فكر رفتار مادر هستم. از چند زاويه تحليلش مى كنم. سر كه بلند مى كنم میبینم مادر ناگهان ناپديد شده. دختر اعتماد به نفس گرفته و مثل بلبل براى آقا رضا توضيح مى دهد كه اين كار كلاسى اش است و هجده نمره دارد و بايد خوب و تميز پرينت شود. هر سه نفر ما، من، دكتر و آقا رضا بى اينكه بدانيم چرا مى خواهيم به دختر اطمينان بدهيم كه او به اندازه ى كافى خوب هست که هجده نمره را بگیرد. انگار رفتار تحقير آميز مادرش تقصير ماست. دكتر مى گويد: مطمئنم بيست مى گيرى. با اين وسواسى كه دارى حتما زحمتت به چشم مياد. 

كاغذهايم را در پوشه جا داده ام. تشكر مى كنم و بيرون مى آيم. فكرم مغشوش است. در فكر دخترک هستم. آيا هرگز مادرش او را تحسين خواهد كرد؟ آيا هرگز به او اعتماد به نفسى را كه هر بچه اى از پدر و مادرش انتظار دارد خواهد داد؟ يا او هم تبديل مى شود به يک آدم بى اعتماد بنفس ديگر و لاى هزاران نفر مثل خودش در اين شهر گم مى شود و به دنبال انجام كارهاى عجيب و غريب مى افتد تا مدام خودش را به پدر و مادرش و دیگران ثابت كند؟


/ 0 نظر / 94 بازدید