زبان کوهستانی


مشکل ما مشکل زبان است. آن زبان نه، این زبان. بله درسته! ما زبان يكديگر را به سختى مى فهميم. زبان مادرى مان را مى گويم. مرتب درگير سوء تفاهم مى شويم چرا كه اغلب در حال ترجمه ى جملات ديگران هستيم. آنطور كه خودمان دوست داريم. من با شما صحبت مى كنم و شما جملاتى به من مى گوييد و من آنها را در ذهنم آنطور كه درک مى كنم و دلم می خواهد ترجمه مى كنم. نه آنطور که مد نظر شما است. دقيقاً منظورم ترجمه ى زبان فارسى به فارسى است. فارسی شما به فارسی من. 

اما منظورم از زبان، زبان خارجى و بخصوص انگليسى است. زبان بین المللی. این موضوع کاملاً فردیست. يک موضوع فردی ِ وابسته به سياست گذاريهاى مملكت البته. اما گذشته از اين وابستگی، ما خودمان هم مردم تنبلى هستيم، با وجود اینکه شاید یکی از معدود کشورهایی باشیم که در مناطق مختلف شهر قدم به قدم آموزشگاههای متعدد زبان برپا شده است، اما به خودمان کوچکترین زحمتی برای یادگیری نمی دهیم. در کلاس هاى زبان ثبت نام می کنیم بی آنکه هدف واقعاً یادگیری باشد. سه ماه تابستان فرزندانمان را به اجبار در این کلاسهاپشت ميز و نيمكت می نشانیم، آنها را زیر دست معلمانی می فرستیم که در کلاسها مرتب فارسی صحبت می کنند و اگر خيلى خوش شانس باشيم انگليسى را لهجه ى فارسى ياد فرزندانمان مى دهند و در آخر با آموزش غلط نفرت از زبان آموزی را جایگزین عشق به آن می کنند. در خانه، كسى که زبان می آموزد اگر خیلی علاقمند باشد، باید با در و دیوار و یا مقابل آینه انگلیسی صحبت کند. چون هنوز فراگيرى زبان برايمان از نان شب واجب تر نشده است. نه تا وقتى كه بخواهيم پايمان را از كشور بيرون بگذاريم.

یکی از اقوام نزدیکم سالها قبل در آموزشگاهی مثلاً اسم و رسم دار ثبت نام کرد. هر ترم مبلغ زیادی پول بی زبان را در گلوى مدير این آموزشگاه می ریخت دريغ از اينكه جمله ای از او بشنویم. حتی بعد از یکسال هم نتوانست جمله ای بگوید. هر چه از او می پرسیدیم میگفت: هنوز نخوانده ایم!!! بعد هم رفت دانشگاه آزاد واحد جاده ساوه و ليسانس مترجمى گرفت.

مادامی که در چهار دیواری این مملکت زندگی می کنیم دانستن زبان چندان به دردمان نمى خورد. چون صنعت توریزم نداریم که احساس نیاز کنیم و يا مثلاً روابط بين المللى مفيدى كه مرتب با خارجى ها در ارتباط باشيم. حتى به عنوان بقال و ميوه فروش. اما همینکه دو متر پا را از مرز آن طرف تر ميگذارى، تازه مشکلاتت آغاز می شود. پی می بری ناشنوایی بیش نیستی. نه می توانی حرف کسی را بفهمی و نه کسی حرف تو را می فهمد. به هزار و یک مدل و با اداهای خنده دار و عجیب و غریب باید منظورت را به دیگران بفهمانی. اگر بفهمند. 

ده سال پيش، با تعدادى از دوستان رفتيم سفر خارجه. بماند که در آن كشور كوچک، چینیها و هندیها و افغانیها جوری انگلیسی حرف می زدند که انگار زبان مادری شان است. و من از رفتارهای دوستان همراهم که پایین ترین مدرک تحصیلیشان لیسانس بود و سرشار از ادعا در حیرت مانده بودم. رفتارهایی می کردند که اگر میشد فیلم گرفت، بدون شک یک کمدی سیاه ازش در می آمد. مثلاً یکی از این رفقا وقتی می خواست از فروشگاهی لباس بخرد، رو به فروشنده می کرد و با حرکات سریع دست چند بار می گفت: this... me??? احتمالاً یعنی؛ از این لباس سایز من هم را دارید؟ وقتی این رفتارها را می دیدم دلم می خواست وسط فروشگاه بنشینم روی زمین و از ته دل بخندم. بنده خدا تو مملکت خودش بین دوستان و آشنایانش آدم مهمى بود و حالا در یک کشور خارجی...

بچه که بودم یکی از آشنایان خاطره ای برايم تعريف كرد. ترانزیت داشت و به کشورهای اروپایی سفر می کرد. صبح زود به آلمان رسیده بود و به رستورانی رفته بود تا صبحانه بخورد و نمی دانست چطور به پیشخدمت بگوید که برایش نیمرو بياورد. تمام خلاقيتش را به كار انداخته بود و مجبور شده بود از هنر بازیگری بهره ببرد. اداى تخم گذاشتن مرغ را درآورده بود و قدقد كنان و با سر و صدای زیادى به طرف حالی کرده بود تخم مرغ مى خواهد. و هميشه با افتخار عجيبى اين داستان را در دور همى ها تعريف مى كرد.

چندی سال پيش، در میدان تجریش در یک فست فود با دوستم نشسته بودیم که دو سه خارجی، یک آقا و دو خانم وارد شدند. ظاهر فست فودی شبیه به کافه تریا بود و اين گردشگران به هوای قهوه به آنجا كشيده شده بودند. شنيدم كه مرد خارجى داشت به صاحب فست فود می گفت که سه فنجان قهوه برایشان آماده کند. صاحب فست فود که پسری جوان بود با موهای سيخ سيخى ِِبرق گرفته، همینطور زل زد به دهان مرد. من هم مثل همۀ ایرانیها که در اینطور مواقع خود را می زنند به آن راه و فقط تماشا مى كنند خودم را با ساندویچم سرگرم کردم و زیر چشمی ماجرا را زير نظر گرفتم. مرد به سختى سعی داشت به پسرک برق گرفته حالی کند قهوه می خواهد و پسرک فقط خيره نگاهش می کرد. البته ناگفته نماند که پسرك فهمیده بود طرف دنبال قهوه است. بعد و در كمال ناباورى شنيدم كه گفت: نو. کافی نو. و بعد به طرز ابلهانه ای به تابلوی بالای سرش اشاره کرد؛ یعنی فقط اینها را داریم. وقتی به تابلو نگاه کردم کم مانده بود باز از خنده غش کنم. روی تابلو لیست غداها به فارسی نوشته شده بود.

ماجرا بیش از آنچه تصورش را می کردم دراماتیک بود. به پسرک برق گرفته نگاه کردم. او هم شرمگین و ملتمس نگاهم کرد. همین موقع مرد خارجی برگشت سمت من. مثل پلیسی که مجرمی را گیر انداخته باشد. من هم که اصولاً تو چنین شرایطی اعتماد به نفسم را به کل از دست می دهم زل زدم به مرد خارجی. دقیقاً همانطور که چند لحظه قبل پسرک به او زل زده بود. حسابی ناامید شده بودند. داشتند آمادۀ رفتن می شدند که به خودم گفتم: ببین بچه جان قرار نیست فیل هوا کنی. چرا لال مونی گرفتی. و به دوستم نگاه كردم که روبرویم نشسته بود و عصبانی داشت منو نگاه می کرد و تو عمق نگاهش دیدم که او هم دارد می پرسد: چرا لال شدی؟ 

خلاصه به مرد خارجى آدرس کافی شاپی که چند روز پیش باز شده بود را دادم. خوشحال شد و نقشه ای که در دست داشت نشانم داد و انگشتش را روی كاخ سعد آباد گذاشت. بهش گفتم که چطور می تواند برود کاخ سعدآباد. حسابی تشکر کرد و رفت. به پسرک برق گرفته گفتم: چی فکری کردی به تابلو اشاره کردی؟ زبان طرف را نمی فهمی بعد انتظار داری بتواند فارسی یا عربی بخواند؟ پسرک سرخ شد و برای اینکه کم نیاورده باشد گفت: هول شده بودم.

وقتی از فست فودی بیرون آمدیم، بر حسب احساس مسؤولیت رفتم تا سری به کافی شاپ بزنم ببینم خارجیها آنجا را پیدا کرده اند یا نه. و دیدم دارند شاد و سرخوش از نوشیدن قهوه از کافه بیرون می آیند. از دور برايم دست تكان دادند و رفتند به سمت سعد آباد.

مدتی پیش نیز چنین شد. رفته بودم بازار برای خرید وسایل. باز هم در یک فست فود به یک پسر جوان بلوند بر خوردم. ساندویچ سفارش دادم. خسته بودم و حوصله حرف زدن هم نداشتم. مادرم گفت: باهاش حرف بزن. گفتم ولش کن. خسته ام. مرد بلوند پیتزایش را خورد و شروع کرد به بستن بند کوله پشتی. پنج دقیقه گذشت و او هنوز مشغول بود. ساندویچ ما را آوردند و شروع کردیم به خوردن. پنج دقیقه دیگر هم گذشت. او هنوز مشغول بود. به نظر می رسید با بند کوله اش حسابی گیر افتاده. چهره اش جوان بود و آرام. پنج دقيقه ديگر هم سپرى شد. یکهو دلم خواست کمک اش کنم. بی اختیار شروع کردم به صحبت. وقتی به خود آمدم دیدم فست فود پر شده از مشتری و من وسط مغازه کنار مرد خارجی چمباتمه زده ام و در حال بستن بند کوله اش هستم. كوله درست شد و من از اینکه کمكی هر چند کوچک به مرد جوانی که نمی شناختمش، حتی زبانش را هم بلد نبودم(آلمانی بود) خوشحال بودم و دیگر حتى خسته هم نبودم. در اثر تعامل فرهنگى با او انرژى گرفته بودم.

یکی از راههای پیشرف در زبان خارجی همین است: هر جا کوچکترین فرصتی دست داد حرف بزنی و از اشتباه کردن نترسی.


* پانوشت: بخشی از این پست را سال۱۳۹۰ در وبلاگ ام با نامی دیگر منتشر کرده بودم. این پست به روز شده ی آن قبلی است.


/ 0 نظر / 21 بازدید